تبليغاتX
حموم زنونه
از امروز یه ماجرای جدید رو شروع می کنم به تعریف کردن. ماجرایی که وقتی خودم هم از جریاناتش با خبر شدم درسهای زیادی گرفتم.

سعی می کنم منظم قسمت های جدید رو آپ کنم ولی شما هم لطفا انتظار نداشته باشین هر روز یه قسمت جدید بخونین ! ماست بندی که نیست برادر من که زرت و زرت ازینور بدوشیم ازونور تولید کنیم که !!!

پیشاپیش ممنون از همراهیتون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 10:39  توسط آبجی خانم  | 

سلول های تنم، دانه دانه فریاد خستگی می کشند. عضلاتم منقبضند و دردناک. تنم اشتیاق بی پایان دارد برای گذر عبور قطره های داغ آب از روی پوستش. سلول های خسته و دردناکم با من تماشا می کنند پر شدن لحظه به لحظه ی وان حمام را. بی طاقت شده اند. بخار پیچیده در فضا حس کرختی می دهد به من و تن و سلول ها.
لحظات غوطه ور شدن در آب گرم و بستن چشمها و سپردن تمام خستگی های روزانه به آب لحظه های کرختیند و مستی. فقط "او" را کم دارد. چشمهایم را می بندم و سعی می کنم محاسبه کنم زمان رسیدنش را. هنوز وقت هست برای غافلگیر کردنش. ناخواداگاه لبخندی می نشیند بر لبم، برقی در چشمانم، و فکری شیطنت آمیز در سرم.
آب خستگیم را شسته، و هیجان دیدار "او" مشتاقم کرده. حوله ی محبوبم را به دورم می پیچم و موهای خیس را عقب می زنم. بی اختیار با تصور نگاه حریص و کنجکاوش به روی صورت و بدنم در این حالت، لبخند می زنم. در حمام را که باز می کنم نفسم در سینه حبس می شود. جلوی رویم ایستاده، دست به سینه با لبخندی بر لب. نمی فهمم محاسبات من غلط در آمده یا "او" زودتر از موعد رسیده. شرم است، هیجان است، یا هردو، نمی دانم، ولی هرچه هست تپش قلبم را چند برابر کرده و نگاه تیز و داغ او که روی تنم سر می خورد، بر قلبم می نشیند. من می خواستم غافلگیرش کنم، اما غافلگیر شدم !
قبل از آنکه به خودم بیایم بر روی دستهایش بلند شده ام و مسیر اتاق خواب را قدبلندتر از همیشه میان آغوشش طی می کنم.
در آخرین لحظه نگاهم به تصویرمان در آیینه ی اتاق خواب می افتد، چند طره از موهای خیسم در هوا می رقصند و قطرات آب را می چکانند، و من که نیمه برهنه در میان دستهایش تاب می خورم. آخرین تصویر را در ذهنم ثبت می کنم و بعد من می مانم و تن داغ من، ملحفه های خنک رختخواب و عطر دلنشین وجود "او" که بر جانم می نشیند و دستهای نوازشگرش که فقط خودش می داند چطور خستگی های ته نشین شده ی وجودم را بزداید....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 8:35  توسط آبجی خانم  | 
کسایی که از ایرانن می شه بگن اینجا براشون چیلتره یا نه ؟؟!

 

بعدانوشت: ممنون برای جوابهاتون تو نظردونی قاطی سنگ پاها !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:56  توسط آبجی خانم  | 

دلیل نوشتن این پست، مطالب پست قبلی بود که راجع به کاربردی نبودن چت و اینترنت و ایمیل در رابطه ی دو نفره اس. این نوع روابط اینترنتی گاهی ختم می شه به یه گستره ی بزرگی از روابط که خیلیم این چندساله زیاد و شایع شدن تو ایران و همینجورم داره بیشتر می شه، اونم روابط دورادور بین دو نفره که از دوتا شهر فاصله شروع می شه تا فاصله ی کشوری و حتی قاره ای!
اول بگم اونایی که شمشیراشونو کشیدن و می خوان همین الان بنده رو اخته بفرمایند( بله!! بنده هم می دونم فقط آقایونو اخته و ختنه می کنن! ماهم از چیزی که نداریم مایه می ذاریم دیگه! نمی گم که گردنمو نزنین، می گم اخته ام نکنین که اگرم لج کردید و خواستید اخته کنید بازم چیزی عایدتون نشه!!!) شمشیراتونو غلاف کنید و باز یه عده سمت من حمله نکنین که نه اصلا این روابط خیلیم عالیه و حرف نداره و ماه و جیگره. من خودم در عنفوان جوانی و جاهلیت(به جان بچه ات من سن عمه بزرگه ی مادربزرگتونو ندارم! حالا من یه چی می گم تو چرا فوری منو یه پیرزن مو سفید لچک به سر عصا به دست تصور می کنی!!!) رسما دچار یکی از همین روابط دورادور بودم و این یکی دیگه واقعا نه تنها تجربه ی کاری و درسیه که تجربه ی شخصیم هس!
روابط دورادور یا به قول فرنگیا long distance relationship پره از افسردگی و دلتنگی و دلمردگی. پره از سوتفاهمات و اشتباهات. پره از ناراحتی های طولانی مدت و زدوده نشده از دل دو طرف به خاطر دوری از هم. پره از مخالفت اطرافیان و گاهیم حتی پره از هیچی!! یعنی هیچی توش نیست به جز یه اسم و یه تصویر ذهنی از طرف مقابل! همین و همین!
شما اگر در شرایطی هستین که در آستانه ی قرارگرفتن تو یه رابطه ی دورادورین خیلی خوب باید همه چی رو بسنجید. اول از همه مدت زمان اون دوری مهمه. به جرات می گم اگر معلوم نیست مدتش چقدره و کمه کم فکر می کنید باید ۲-۳ سال باشه خودتونو خلاص کنید و واردش نشد. می دونم سخته، مثلا با کسی مدتها دوست بودید و دم از عشق و عاشقی می زدید و حالا شرایطی پیش اومده که یکیتون می خواد بره خارج از کشور. یه نکته ی جالبیم که تو همه ی این روابط مشترکه اینه که اینجور ارتباط ها خصوصا اون اوایل که یکی از طرفین مهاجرت کرده خیلی گرمتر و نزدیک تر می شه. اونم به خاطر جو گرفتگی اولیه اس و اینکه اون فردی که مهاجرت کرده معمولا تو یه محیط جدید و غریب وارد شده و هیچ آشنا و دوست و سرگرمی هم نداره و می تونه صبح تا شب حتی اگر اختلاف ساعت داشته باشین با شما آنلاین باشه چت کنه یا تلفنی حرف بزنین! ولی گارانتی می کنم که بعد از یه مدت که می تونه بعد از ۳-۴ ماه باشه یا دیگه حداکثر یک سال، رابطه اتون به کلی کمرنگ و حتی بی رنگ می شه و همونطور که گفتم تو می مونی و یه رابطه ی ناپدید شده که فقط یه تصور ازش تو ذهنته!
انکار نمی کنم که درصدی هم هستن که تونستن این شرایطو تحمل کنن و رابطه اشونو حفظ کنن حتی تو چندین سال دوری، که البته من واقعا تحسینشون می کنم و یه کف و دست و سوتم براشون می زنم، شمام اگه دوست داری بیا وسط به افتخارشون یه قری بده بندری برقص! چون واقعا کار سختی انجام دادن و هدف والایی داشتن. تازه اینا خیلی خوش شانسن چون بعد از رسیدن بهم خیلیم قدر همو می دونن و بهتر سعی می کنن با سختیا کنار بیان! ولی واقعا کمن. چقدر بودن حتی زن و شوهرهایی که مثلا شوهره رفته خارج از کشور برای کار و شرایط مالی بهتر و چندین سال اینور گیر کرده و نتونسته برگرده و همینجور کشکی کشکی زندگیشون از هم پاشیده!
شرایط وقتی وحشتناک تر می شه که مثلا باهم اختلاف ساعت زیادم داشته باشین. دیگه واویلا!! اونجا آخر شبه، این یکی تنهایی و غم و غصه ی دوری بهش فشار اورده، احساساتش زده بالا و رسیده به مرز شکوفایی! دلتنگ شده، حالش خرابه، اون یکی اینور دنیا صبح کله ی سحرشه. شارژ و سرحال بیدار شده قرار داره با دوستاش بره بیرون Brunch بزنه تو رگ! اونوقت صحبتای تلفنی این دوتا هم تو این لحظه جالبه!! یعنی اون تو یه فاز دیگه اس این تو یه دنیای دیگه! بعد باهم قهر می کنن، اون می ره می گیره می خوابه، اینم می ره صبحونه اشو می خوره تا شبم سرحال و سرگرمه. شب که بر می گرده تو خونه ی تنها تازه یهو افسردگیش فوارن می کنه و دپ می زنه، می گه عجب غلطی کردم دل اون طفلکو صبحی شکوندما! پاشم زنگ بزنم بهش خودمم دلم وا شه! حالا اون یکی دیگه دلتنگی شبونه رو از سر گذرونده و خوابیده پاشده اصلا شایدم یادش رفته و داره یه روز جدیدو شروع می کنه، تازه دلخورم هست که دیشب این تحویلش نگرفته و وقتیم زنگ می زنه بهش با قیافه جوابشو می ده و حالا اینم اینور دنیا به خاطر کم محلی اون قهر ور می چسونه و بگیر برو الی ماشاالله که ازین دست مثال زیاده!! یعنی حتی دلتنگیاشونم دیگه گاهی برای هم معنا پیدا نمی کنه و بی وقت می شه. دیگه دنیاهاشون کم کم باهم متفاوت می شه و نمی فهمن هرکدوم داره راجع به چی حرف می زنه. لمس نمی کنن زندگیای همو، محیط کاری و درسی و اجتماعی همو. دو طرف همش باید کلی انرژی مصرف کنن برای نشون دادن یه حس ساده اشون. یه حس ساده که با قرار گرفتن رو در روی هم خیلی راحت و با یه حرکت کوچیک می تونستن القاش کنن، و حالا با دوری زیاد باید تمام احساسات و عواطفشونو تو کلمات بگنجونن. این واقعا سخته.
یه چیز اینجور روابطم که خیلی بامزه اس اینه که دو طرف قوه ی تخیلشون خیلی قوی می شه خصوصا اون اوایل! یعنی این اونو همینجور تلفنی یا چتی یا دیگه حداکثر وب کمی ماچ می کنه!! اون به همین روش می ره تو بغل این و خودشو براش لوس می کنه! باهم تجسم می کنن که الان اگه پیش هم بودن چیکارا می کردن و این دستشو می گرفت و می برد.... اووووووو!! چیه آقا حالا ما تا یه چی گفتیم توام شروع کردی به تجسم کردن!!! اصلا تو به تخیل مردم چیکار داری، پاشو بیا از تجسمشون بیرون ببینم، پاشو بیا کنار!
یه چیزم همیشه یادتون باشه، اینکه شما از یه رابطه ی دوستی چی می خواید؟ چه توقعی دارید؟ غیر ازینه که اول از همه می خواید حال کنید و خوش باشید و عشق بدید و بگیرید؟ بعد آیا با همچین رابطه ی دورادوری این مسائل براتون امکان پذیره؟! می دونم شاید هدفتون ازدواج باشه، ولی بشینید کلاهتونو قاضی کنید ببینید واقعا این همه سختی ارزششو داره؟ اگر جوابتون مثبت بود که خب بفرما! خدا به همرات الهی که به حق پن تن آل عبا، به حق این وقت عزیز خوشبخت شی مادر!!! اگرم نه که بدون بازم خیلی ضرر نکردی و حتما یه رابطه ی بهتری در آینده در انتظارته.

می دونم خیلیام هستن که این حرفا به حالشون فایده ای نداره، چون از قبل وارد همچین رابطه ای شدن و حالام موندن چیکار باید بکنن! من فقط به این گروه یه توصیه می تونم بکنم، اونم اینکه با خودتون رودرواسی نکنید. یه وقتایی آدم تو رودرواسی با خودشم می مونه و روش نمی شه حتی به خودش حقیقتو اعتراف کنه. اینکه خسته شده. دیگه نمی تونه. توانایی ادامه رو نداره. اگر واقعا مشکلی ندارید که خیلیم خوبه! ایشالا حموم زایمون بچه اتون. ماروهم عروسی دعوت کنید! ولی اگه ته دلتون این حالت خلا و افسردگی و دلتنگی مداوم به وجود اومده حتما یه فکری به حال رابطه اتون بکنید. بدترین قسمت اینجور روابط همین دلتنگی همیشگیشه که بدجور آدمو دلزده و ملول می کنه. یه حس افسردگی می ده که باعث بی حوصلگی تمام وقت می شه و کلا حتی تا حدودی هم زندگی روزانه رو مختل می کنه. خلاصه که سعی کنید اول با خودتون و بعدم طرف مقابل و رابطه اتون رو راست باشید و اگر قراره تصمیم جدیدی بگیرید هرچه زودتر انجامش بدید، این بهترین کاره...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 7:49  توسط آبجی خانم  | 

 "من" راجع به رابطه های اینترنتی پرسیده بود و اینکه اصلا اینجوری می شه عاشق کسی شد یا نه ! 

چیه پدر جان؟ چرا می خندی؟! اینقدر بودن کسایی که این مدلی عاشق شدن و حتی کارشون به ازدواج هم کشیده که اگر بفهمی گریه ات می گیره! حالا تو هی بشین بخند !

 بنده از همین تریبون و از همین بالا(یعنی بالا منبر در حالی که یه دونه ازین بلندگوهای سبزی فروشی دستم گرفتم و در حالی که دهنم بازه و دارم جیغ می کشم طوری که زبون کوچیکه از ته حلقم پیداس و داره تکون تکون می خوره!!!) اعلام می کنم که نـــع! نوچ! خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر! نمی شه اینجوری عاشق کسی شد. اگرم شما حس می کنی عاشق شدی این اسمش اصلا عشق نیست. وول خوردن و جنبیدن یه سری هورمون هاس که باعث شده عادت کنی به آنلاین شدن طرف و اینکه بشینی باهاش چت کنی و لابد گاهیم یه وب کمی بدی و یه بارم تلفنی حرف بزنی و بعد از شنیدن صداش غش و ضعف کنی و بگی فرد رویاهامو پیدا کردم! این عشق نیست. عشق که هیچی کوفتم نیس!!!

اصلی ترین دلیلی که باعث زیاد شدن اینجور روابط تو ایران شده اینه که روابط آزاد دختر و پسر اونجا تعریف نشده و هزار و یک مانع هست برای رابطه ی دو نفر و به خاطر همینم چند سال پیش یهو شور این نوع ارتباط ملتو فرا گرفت و این نوع رابطه های اینترنتی که راحت و بی دردسره و نه مامان باباهه ازش چیزی سر در میارن نه آمار کسی لو می ره، بین جوونا( و حتی جوانان قدیم!!) خیلی زیاد شد.
اینترنت یه محیط مجازیه که هیچ در و پیکری نداره و هیچ کس هم می شه گفت هیچ هوییت ثابتی توش نداره. اصلا دلیل محبوبیت بیش از حد اینترنت هم بین مردم همینه. اینکه تو می تونی بشینی پشت کامپیوترت یا ولو بشی تو تختت و لپ تاپت رو پات باشه و با وصل شدن به این شبکه ی مجازی از دنیای حقیقی خودت فرسنگ ها فاصله بگیری و یهو تبدیل شی به آدمی که همیشه رویاشو داشتی. بشی یه پسر فلان سنی با بهمان میزان تحصیلات و بر و روی دخترکش و تن و بدن و بازوی ورزیده و شکم سیکس پک و ماشین فلان زیر پات. بشی یه دختر خانواده دار و فلان محله نشین با صورت ماه تابان و چشم و ابروی کمند و اهل هرماه مسافرت خارجه رفتن ! بشی یه پسر هرمند اهل شعر و شاعری رشته ی ادبیات دانشگاه فلان و شعراتم برای معشوق خیالیت هی ازینور اونور کپی پیست کنی بفرستی!!! تبدیل شدن به یه آدم جدید با یه کاراکتر محبوب چیزیه که همیشه رویای آدمیزاد بوده و اینترنت به راحتی این رویا رو تحقق بخشیده و به آدما این امکان رو داده. ما آدما(خصوصا ایرانیا) هم که تا تونستیم ازین امکان استفاده و سواستفاده کردیم و خودمونو خفه کردیم با شخصیت پروری های خیالی!!
به جرات می شه گفت ۸۰ تا ۹۰ درصد این نوع آشنایی ها هیچ ثمره ای نداره و به هیچ دردی نمی خوره. از طریق چت نمی شه کسی رو شناخت. نمی شه از درونش باخبر شد. نمی شه افکارشو فهمید و باهاش به تفاهم رسید. نه تنها چت که حتی تلفن هم درین زمینه کمک زیادی نمی کنه. دو تا آدم برای شناختن هم نیاز به صحبت و همکلامی رو در رو دارن. نیاز دارن تو چشمای هم نگاه کنن و واقعیت رو از نگاه هم بخونن. باید هم رو لمس کنن و تماس فیزیکی داشته باشن برای شناخت( لمس آقا جان!! در حد دست همو گرفتن! نه دستمالی و لاس زدن و ... استغفرالله!! حالا ما یه چیزی گفتیم. تو چرا یهو  شورحسینی می گیرتت سو استفاده می کنی!!)
خلاصه که شناخت تنها از راه نزدیک و رو در رو به وجود میاد. بعد که کمی نزدیکتر شدن به هم تلفن هم می تونه کمک باشه این وسط وگرنه چت و ایمیل و وبلاگ و اینجور وسایل ارتباطی نه تنها کمک نیستن که آفت روابط هم هستن و خیلی موقع ها مفاهیم رو بد یا حتی وارونه منتقل می کنن بین دو نفر.
پس لطفا خواهشا ازین طریق نه عاشق کسی بشید نه بهش دل ببندید نه شکست عشقی بخورید! هرچند نمی دونم در حال حاضرم این نوع روابط تو ایران به فجیعی و زیادی سابق هست یا نه چون قبلا که خیلی زیاد بود اما بازم حس می کنم به خاطر همون مساله ی نبودن رابطه ی آزاد، رابطه ی اینترنتی هنوز تو ایران زیاد باید باب باشه.

واضح و مبرهن هم هست که من منظورم کسانی بود که مثلا بالای یه ساله با کسی رابطه ی اینترنتی دارن و تاحالام فقط یه بار دیدن همو یا اصلا ندیدن(باز که خندیدی!!! هستن ازین موارد عزیزدل خواهر!) و بعد ادعای عاشقی هم می کنن! حالا اگر به نحوی شما تو اینترنت با کسی آشنا شدی و بعد رابطه اتون به خارج از فضای مجازی کشید و تو دنیای حقیقی ارتباطتون شکل گرفت اون دیگه به این بحث ربطی نداره. 

***تو پست بعدی راجع به رابطه های دورادوری که دو طرف تو دوتا کشور یا شهر دور از هم زندگی می کنن یا به قول فرنگیا long distance relationship می خوام بنویسم.

*** تمام کسایی که پسورد داستان "برخورد" رو می خواستن به ایمیلشون فرستاده شده. لطفا چک کنید و اگر جا افتادین یه ندا بدین.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 8:37  توسط آبجی خانم  | 

هرازگاهی یه پست می ذارم برای جواب به سوال ها.

کتانه پرسیده بود مشکلاتی که برای خانواده ها مهمه و می تونن از ازدواج بچه اشون با اون طرف جلوگیری کنن چیه؟

خب همچین مسائلی خیلی گسترده ان و به خیلی از موارد هم بستگی دارن. شرایط زندگی طرفین، فرهنگشون، محیط و شهر زندگیشون، تاریخ خانوادگیشون، حساسیت های اجتماعیشون و الخ.
ولی مسائلی هستن که به نظر من مهمن و مثلا اگر شمای نوعی با کسی آشنا شدی و بعد دیدی طرف اون مساله رو داره یا نداره، باید نگران بشی و فکر مخالفت خانواده اتو بکنی. یه سری مسائل هم هست که مخالفت بیخوده اس و دیگه بستگی به خود طرف داره که چه جوری با قضیه کنار بیاد. مثل وضعیت مالی که البته خیلی مهمه و اون دختر/پسری که شرایط مالیش نسبت به همسرش پاییتره خودش همیشه احساس کمبود می کنه در جمع های خانوادگی طرف مقابل و ممکنه همین براشون یه دردسر بزرگ بشه، ولی خیلی از موارد هم هستن که به راحتی با این موضوع کنار میان و به یه ورشونم نیس که طرف چقده مال و منال داره و خودشونو نمی بازن! ولی یه سری مسائل هستن که واقعا جای نگرانی دارن و خانواده هم حق دارن که مخالفت کنن و دردسر ساز هم هستن نود درصد مواقع.

اول تحصیلاته... تو بعضی از خانواده ها داشتن تحصیلات دانشگاهی خیلی مهمه. البته اینم باز بستگی داره. یهو می بینی تو یه خانواده همه از دم و بیخ و بن دکتر و جراحن و به کمتر از خودشونم می گن دنبالم نیا بو می دی!! که خب البته حقم دارن! هرکدومشونو سر انگشتیم بخوای حساب کنی حداقل ۱۰-۱۲ سال نشستن دود چراغ خوردن و درس خوندن و کله طاس کردن و پوست چروک انداختن و به اینجا رسیدن، خوب دلشونم می خواد فیس و افاده داشته باشن! حالا اینجا شما که مثلا خودتم سال آخر رشته ی پزشکی هستی با یه دختری آشنا شدی که دانشگاه ...(دیدم اسم هر دانشگاهی رو بیارم یه عده بیل به دست الان حمله می کنن بهم!! شما خودت اسم هر دانشگاهی که به نظرت بدتره رو بذار پدرجان!) داره درس می خونه و نمره هاشم به ضرب و زور التماس به استاد و تقلب و من بمیرم تو بمیری مرزی پاس می کنه!! خوب حالا شما خودت قضاوت کن ببین اصن روت می شه دست این دخترو بیگیری ورداری ببری بگی این دوست دختر منه یا مثلا می خوام باهاش ازدواج کنم؟! اصلا این دختر فرشته، ماه، گل، خوشگل، خانم، همه چی تموم، هنرمند، اخلاق ورزشکاری، هیکل پهلوونی مامان!!! ولی خوب اول و آخرش بازم این دختر از نظر تحصیلات خیلی با فک و فامیل شما تفاوت داره و این موضوع همیشه تو چشم می زنه! صدی نود اینجور روابط هم ختم به خیر نمی شه!
حالا اینکه یه مثال کمی اغراق شده بود، ولی کلا تحصیلات چیزیه که مهمه. شما اگر تو خانواده ی تحصیل کرده ای بزرگ شدین و اطرافیانتون آدمای فرهنگین، کسی که مثلا دیپلمه اس یا اهل درس نیست خیلی سخت می تونه با خانواده ی شما بـــــُر بخوره و چارکلوم حرف مشترک داشته باشه.

مورد بعدی تا حدودی ملیت و اصل و نسبه که کی مال کدوم شهر باشه. ما یه موردی داشتیم که دختر فارس زبان عروس یه خانواده ی غیرفارس زبان شده بود. یعنی خانواده ی شوهرش فارسی حرف می زدن اما زبون اصلیشون یکی از زبون های شهرهای ایران بود و دور هم و تو مهمونیا که جمع می شدن اکثر موقع ها هم به همون زبون اصلی حرف می زدن و این دختر بعد از ۲ سال ازدواج جیگرش خون بود!! می گفت با شوهرم و خواهر برادر و مادر پدرش که می ریم بیرون پدرم در میاد از بس عصبی می شم و هیچی از حرفاشون نمی فهمم و همه اشم فکر می کنم دارن پشت سر من حرف می زنن!! همه اشم می گفت پدرم قبل از ازدواج گفته بود اینا به ما نمی خورن، ولی من گوش نکردم.
دیگه خودتون باقی ماجرا رو حدس بزنین که همین اومدن از دو تا شهر خیلی متفاوت و همزبان نبودن چقدر مشکل زا شده بود. اصولا "اینا به ما نمی خورن" هایی که پدر و مادرا می گن بیشتر اوقات درسته.

مورد سوم هم مذهب و آداب و رسوم و رفتار دو طرفه. فرضا شما تو خونواده ای بزرگ شدی که روابطتون با خاله و عمو و عمه و دایی زاده ها خیلی راحته و حجاب نداری و لباس لخت و پتی می پوشین و مهمونیای مختلط می گیرین، بعد اونوقت پسری که باهاش آشنا شدین از یه خانواده ی مقید مذهبیه!!! اونوقت شما فک کن دستشو بخوای بگیری ببری تو مهمونی خانوادگیتون و دخترخاله هاتم بپرن پسر بیچاره رو که تاحالا از مچ به بالای دست مامانشم ندیده رو چلپ و چولوپ ماچ کنن!! خب طرف سکته کنه والا حق داره! قطعاهم خانواده ی شما و پسره هم مخالفت می کنن و حقم دارن، چون شماها واقعا به هم نمی خورین حالا هرچقدرم که عاشق هم باشین. اینجور مخالفت ها که حتی به زندگی زوج هم نمی رسه و از همون قبل از شب عروسی شروع می شه که عروسی چه جوری باشه و کجا باشه و جدا باشه یا مختلط و آهنگ باشه یا نباشه و مشروب سرو بشه یا نشه و عروسی کلا به تو سر زنون و عزا تبدیل می شه!
یا یه مراسمی برای شما تو خانواده اتون خیلی مهمه برگزار کردنش و همه بهش اهمیت می دن ولی تو خانواده ی کسی که باهاش آشنا شدین اون مراسم به هیچ جاشون نیست یا حتی مسخره هم هست براشون! مثلا انداختن سفره ی ابوالفضل یا ادا کردن یه نذری(من هی مثال می زنم که شماها خوب شیرفهم شین سر امتحان نگین معلم خوب توضیح نداده بود و حالا پاس نمی شم!! وگرنه اصلا نمی دونم تو ایران هنوز کسی مثلا سفره ی ابوالفضل می ندازه یا نه!) اینا چیزاییه که خیلی در دراز مدت باعث دردسر و تفرقه می شه و باید از همون اول ازش جلوگیری کرد با یه تصمیم و انتخاب درست.

مورد آخرم که به نظر من می رسه، کلا فرهنگ دوتا خانواده هست. یه وقت می بینی دو طرف از لحاظ مالی در یه سطحن، حتی از لحاظ تحصیلیم تا حدودی برابری می کنن، حالا فرضا که چارتا از فامیلای یه کدومشونم با پارتی بازی مدرک گرفته باشن!! اما خوب در ظاهر تحصیلات دارن، موقعیت اجتماعی همسانی هم دارن، اما با همه ی اینا بازم هیچ جوری بهم نمی خورن!
مثلا شما وقتی وارد مهمونی خانوادگیتون می شین همه ی فک و فامیل جیغ می کشین می دوئین سمت هم از سر و کول هم بالا می رین و یه دم قربون صدقه ی هم می رین، بعد وارد خانواده ی نامزدتون که می شین همه اشون خشک و رسمی فقط به یه سلام علیک ساده اکتفا می کنن و حتی تمایلی به روبوسی هم نشون نمی دن چه برسه به پریدن و ماچ کردن!! خوب این شاید در نظر اول خیلی موضوع ساده و بی اهمیتی بیاد اما در دراز مدت بدجوری آزار دهنده می شه و روح و روان دو طرفو تو مهمونی های خانوداگی و دور هم جمع شدن های ضروری آزار می ده. اینکه شما تو یه محیطی با فرهنگ و رفتارهای کاملا متفاوت بزرگ شده باشین و همسرتون تو محیط کاملا متضاد از نظر رفتار بار اومده باشه، دردسرها و مشکلاتی رو به وجود میاره که خیلیا خیلی وقتا می گن کاش از اول با یکی مثل خودم ازدواج می کردم! اینم ازون مواردیه که ممکنه دوتا جوون همون اول متوجهش نشن، اما خانواده ها معمولا این موضوعات زود دستگیرشون می شه و بنای مخالفتو می ذارن.

اینا مسائلی بود که من به ذهنم رسید و خودمم دیده بودم که مشکل زا شدن بین دو طرف و خانواده هاشون، حالا شما هم اگه چیز دیگه ای به نظرتون می رسه حتما بگید و تو بحث شرکت کنید لطفا.

***احسان جان من کامنت خصوصیتون گرفتم، اگر حرفی داری یا کمکی از دست من در میاد بهم ایمیل بزن.

*** پست بعدی جواب به یه سوال دیگه اس.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:23  توسط آبجی خانم  | 

می خواستم پست جدید بذارم، اما اول لازم دیدم یه توضیح راجع به پست قبلی بدم.
نوشته ی قبلی، فقط یه برشی کوتاه بود از یک لحظه ی زیبا از زندگی واقعی یکنفر یا زائیده ی تخیلش که فرقیم نمی کنه! کلا هر تخیلی می تونه به واقعیت بپیونده و هر واقعیتی می تونه تخیل یک انسان دیگه باشه!
 کسانی هم که با خوندنش پایین تنه اشون تحریک شد یا برداشت دیگه ای ازون نوشته کردن مطمئن باشن که ایراد از خودشون بوده و اشکال اینجاس که از تو شلوارشون همیشه فکر می کنن!!! وگرنه نگارنده و خود نوشته هیچ گونه مسولیتی قبول نمی کنن عموجان!
قصد منم بیشتر یک نوع نظر سنجی و سجنش میزان تحمل جامعه ی مجازی برای روبه رو شدن با همچین نوشته هایی بود که نتیجه اش هم جالب و قابل توجه بود برام، و ازونجایی که خیلی برخورد بدی جز دو سه مورد ندیدم و خودم هم این نوع نوشتن رو دوست دارم و بهم آرامش می ده، ازین به بعد هرازگاهی به عنوان زنگ تفریح و برای تنوع حتما ازین نوشته ها اینجا خواهید خوند.

حموم زنونه، تا چند ساعت دیگه با یه پست جدید و جواب به سوالاتی که تو کامنت دونی قبلی پرسیده شدن به روزه !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 7:36  توسط آبجی خانم 

در حموم نیمه بازه و نور کمی که از بین در بیرون می یاد تاریکی فضا رو کمی روشن می کنه. صدای دوش آبو از دور می شنوم که برخود تند قطراتش با وان حمام یه ریتم منظم ایجاد کرده. جلوی آیینه ی اتاق خواب ایستادم و خودمو برانداز می کنم. تیشرتش که برام گشاد و بلنده تنمه. کل چیزی که تنمه همونه. موهام وحشی و نامنظم ریخته دورم. همونجوری که دوست داره. صورتم بدون آرایشه و گونه هام گل انداختن. قرمز شدن. همونجوری که دوست داره. قرمزیشون حتما از هیجانه امه، یا شایدم از افکار تو سرم. نمی دونم... پاهام لخته و سرمای سرامیک اتاق کف پامو قلقلک می ده و خنکیش کم کم میاد به سمت بالای پام. آروم دولا می شم و با نوک انگشتهای دستم ساق پامو نوازش می کنم. دستام گرمه. صورتم هم. همونجوری که دوست داره. گرمای دستم که آروم داره پوست پام رو به طرف بالا نوازش می کنه با خنکی پام در تضاده. می دونم صورتم هم بیشتر گر گرفته و چشمام برقشون زیاد شده. سرمو بالا می کنم و به خودم تو آیینه نگاه می ندازم. آره. همینطوره، به قول خودش چشمام برق می زنه، سگ داره. همونجوری که دوست داره. یه لبخند میاد رو لبم و نفسمو از سینه می دم بیرون و با خودم فکر می کنم پس چرا صدام نمی زنه؟
همون لحظه صدای کشدار و آرومش می پیچه تو حمام و تو فضای نیمه تاریک خونه انگار گم می شه. داره صدام می زنه. قبل ازینکه به جمله ی دوم برسه با یه لبخند مرموز رو لبم می گم جانم... آروم می گه بیا و نمی دونه قبل ازینکه چیزی گفته باشه من پشت در حمامم. صدای تپش قلبمو تو سرم می شنوم و از شدت هیجان نفسم به شماره افتاده. درو کامل باز می کنم. همه جارو بخار گرفته. نگاه مشتاق و لبخند منتظر تو صورتشو از لابه لای بخار و گرمای فضا تشخیص می دم. قطرات آب از سر و صورتش می چکن و انگار از شدت داغی تنش تند تند بخار می شن. نفس عمیق می کشم و تمام سینه ام پر می شه از بخار و بوی صابون خوشبویی که تو فضاس. درو پشت سرم می بندم و می رم تو....

 

                         

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:1  توسط آبجی خانم  | 

دکتر هولاکویی می گه دختر پسر، حتی قبل از شروع رابطه و نزدیک شدنشون به ۵۰۰ ساعت زمان نیاز دارن برای حرف زدن و شناخت همدیگه تا تازه ببینن به درد هم می خورن یا نه. البته معمولا چیزایی که ما دیدیم اینه که جدیدا خانمها و آقایون گرامی بلانسبت روم به دیوار اول می رن با هم می خوابن، بعد که صبح از خواب پاشدن اسم همدیگه رو می پرسن و شروع به آشنایی باهم می کنن! نازی، الهی!! خوب واضح و مبرهن است که اینجا بحث ما این مدل آشنایی ها نیست و کلا هم که هر آشنا شدنی آشنایی نیس پدر جان و این مدل آشنایی ها هم که عاقبتی ندارن عزیزدل خواهر. ما بحثمون آشنایی و نزدیک شدنیه که تهش یه هدفی هست و حداقل به یه سفره عقدی، نامزدی، حنابندونی چیزی دو طرف فکر می کنن.
بعد از آشنایی اولیه و نزدیکی(اون نزدیکی نه برادر!! ای بابا! ما اینجا باید جوابگوی ذهن منحرف شماهام باشیم؟! خوب یه کم درست برداشت کن دیگه پدر من!) بله.. می گفتم! بعد از آشنایی اولیه و نزدیک شدن دو طرف نوبت به آشنایی عمقی و همچین بگی نگی آشنایی تا فیها خالدون طرف و جد و آباد و نوه نتیجه و نبیره می رسه که برای اون موضوع هم، علما می گن ۳۰۰۰ ساعت زمان لازمه تا دو طرف به طور کامل همو بشناسن و از ته توی هم سر در بیارن.
حالا منظور این نیست که شما بشین اینور میز، زید مورد نظرتم اونطرف و یه ساعت شماته دارم بذار بینتون و یه چشت به این ساعته باشه و یه چشتم به دهن یارو و هی حرفاشو گوش کنی و هی ساعتارو نگاه کنی و دقیقه هارو بشمری و مثلا ۵۰۰ ساعت اولم که رد کردی یهو شور حسینی بیگیرتت و بپری بالا پایین بگی آخ جون بردم!! منظور ازین عدد و رقم اینه که اولا یه تایم حدودی دستتون باشه که چقدر باید صرف کنین برای شناخت و نزدیکی به طرف، دوم هم اینکه مثلا بعد از یه ماه دوستی و معاشرت و رفت و اومد حس نکنین که حالا دیگه همه ی زیر و زبر و بالا و پایین طرف رو می شناسین و همین خوبه برای ازدواج و د برو که رفتی! باید وقت صرف کرد، حداقل حداقل یکسال باید باشید و وقت صرف کنید و بشناسید و ببینید و نتیجه گیری کنید و بالا پایین کنید و بعد تصمیم بگیرید. تورو جان بچه های نداشته اتون اینقدر شرتکی پرتکی نپرین تو دیگ و فکر نکنین به همین راحتیا می شه تصمیم به ازدواج گرفت. البته بنده اینم می دونم که ماشالا جوانان برومندمون در میهن شهید پرور، همینجوری صف نکشیدن دم خونه ی دخترا برای خواستگاری ازشون و از هرکیم می پرسی یه "بـــــــــه"، "پیــــــــــــــــش"، "فیـــــــــــــــــش"، "ای بابـــــــــــــــــــا" تحویلت می ده و پشت بندشم یه سری تکون می ده که یعنی چقدر از مرحله پرتی و ازدواج کجا بود و "اصلا منو ازدواج؟! نه من ازدواج می کنم نه ازدواج منو"!!!!! اینارو بهت تحویل می دن این جوانا برومنده، فقط من نمی دونم این همه آمار طلاق اونم تو رنج سنی ۲۰ تا ۳۵ سال روز به روز از کجا میاد!!

خوب این ازین، اما یه مورد خیلی مهم هم که در رابطه با پست قبله و دوست دارم حتما بگم اینه که بعد از اینکه تصمیمتون رو گرفتید و به طور قطعی با یک نفر موندین لطفا، خواهشا، ابدا و اکیدا دیگه نظر هیچ کس رو جویا نشید در مورد پارتنرتون. خصوصا نظر دوستا و آشناهای دورتر و در و همسایه. این چه کاریه که مثلا برای بار اول دوست دختر/پسرتونو بردین تو یه جمعی از دوستاتون و بعدش سریع می رین یواشکی ازشون می پرسین "خوب چطور بود؟!" یعنی چی؟ دیگه وقتی شماها مشورتتونو با نزدیکاتون کردین و تصمیمتونو گرفتین و یه نفرو انتخاب کردین دلیلی نداره به بقیه اجازه بدین که باز هم نظر بدن راجع به انتخاب شما. علاوه بر اینکه ملتم معمولا نمی یان تو چشم شما ایرادای طرفو صاف و ساده بگن و به جاش یه سری خزعبلاتی تحویلتون می دن که به هیچ دردتونم نمی خوره و بعدش می رن پشت سرتون خوب تلافیشو در میارن! خصوصا هیچ وقت راجع به قیافه ی پارتنرتون نظر نخواید یا نپرسید "چطوریم؟ به هم میایم؟!" شماها خودتون باید حس کنید بهم میاین یا میرین!!! بقیه نمی تونن اینو بهتون بگن! پس لطفا بین مشورت با نزدیکان و محترم شمردن نظرشون و  به همون اندازه هم محل ندادن به نظر اطرفیان یه بالانس ایجاد کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 6:20  توسط آبجی خانم  | 

خوب از امروز بر می گردیم به روال اصلی وبلاگ و از یه مدت دیگه شاید یه ماجرای جدید رو دوباره شروع کنم.

یکی از موضوعاتی که خیلی مهمه آدما اونم از نوع حسابی و عاقلش، مثل همه ی شماها بچه های گلم(!) بهش توجه کنن اینه که یک رابطه هرچقدرم که باب میل دو طرف باشه، باید تا حدودیم نظر مثبت اطرافیان رو جلب کنه. این به این معنی نیست که شما بشینی ببینی مامان و بابا و خاله خانم و عمه جان و عمو زاده ها و اقدس خانم همسایه و عباس آقا سبزی فروش و مش حیدر قصاب از دوست دختر/پسر شما خوششون میاد یا نه، ولی رابطه ای هم که همه ی اطرافیان دو طرف باهاش مخالفن صد در صد و بلکه امم هزار و پونصد درصد(!) یه جاهاییش می لنگه و از بیخ و بن اشکال داره !! وقتی پدر و مادر شما آدم جدیدی رو که باهاش یک رابطه رو شروع کردین تو همون برخورد اول نمی پسندن یا از رو گفته های شما و شنیده های خودشون می گن این آدم وصله ی ما نیست، وقتی خاله و عمه ی شما بر فرض که مثلا باهاشون صمیمی هستین با دیدن فرد جدید زندگیتون اخماشونو می کشن تو هم یا بعدا بهتون می گن این آدم به دردت نمی خوره یا رفیق و آشنا و دوست صمیمیتون بهتون متلک می ندازه و می بینین نمی تونه رابطه ی نزدیکی با فرد جدیدی زندگی شما برقرار کنه بفهمین یه جای کار می لنگه. نمی شه یهو همه ی دنیا و آدمای اطراف شما با کسی که شما جدیدا حس کردی عاشقش شدی لج باشن! این خیلی مهمه کسایی هم که شما رو دوست دارن و بهتون اهمیت می دن و می شناسنتون آدم جدیدی رو که باهاش وارد یک رابطه شدین حالا کاملا هم که نه ولی به طور نسبی بپسندن و براتون مناسب بدونن. عشق-البته من اسم عشق نمی ذارم روی این حالت. عشق از نظر من خیلی پاک و به دور از خطاس، روی این حالت بیشتر می شه اسم جنون و شیدایی گذاشت که معمولا هم خیلی زود از بین می ره و فراموش می شه- گاهی چشم آدم رو می بنده و اجازه ی تصمیم گیری درست و عاقلانه رو نمی ده، ولی اطرافیان شما و کسانی که شمارو می شناسن چشماشون بازه و می تونن ببینن اینی که دارین می رین توش راهه یا چاه ! این یه فاکتور خیلی مهمه و باید خیلی جدی بگیریدش و بسنجید که این آدمی رو که الان ادعا می کنید عاشقشید و می خواید باهاش زندگیتون رو ادامه بدید یا یه رابطه ی بلند مدت رو شروع کنید تا چه حد اطرافیان و عزیزانتون هم قبولش می کنن و می پسندنش. البته پر واضحه که این موضوع با مساله ی اینکه مثلا بعضی از خانواده ها یه نفر رو به دلیل نداشتن اسم و رسم خانوادگی یا ثروت در شان خودشون نمی دونن و کل فک و فامیل با فرد تازه وارد چپن فرق می کنه ولی حتی در این موارد هم باز باید خیلی با احتیاط جلو رفت و همه ی جوانب رو در نظر گرفت و بی گدار به آب نزد. فقط به صرف اینکه شما احساس می کنید اطرافیانتون بی منطق دارن باهاتون مخالفت می کنن نمی شه لج کرد و گفت کو* لقشون، هرکاری که صلاح بدونم خودم انجام می دم!!
اینم توجه کنید که منظور از اطرافیان و عزیزان، دقیقا همون کسانیه که مشخصاتشون چند خط بالاتر بولد شده، نه اینکه مثلا همکلاسی یا همکار شما راجع به دوست جدیدیتون یه نظر منفی بده و شما هم بگرخین که وای یه مخالف پیدا شد، پس باید تجدید نظر کنم!

این یه مقدمه بود در مورد قبل از شروع رابطه، تو پست بعد کمی راجع به شروع رابطه و اینکه اصلا چطور باید طرف رو شناخت و چقدر وقت صرف کرد حرف می زنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:9  توسط آبجی خانم  | 
 
< < آموزش قالب كدجاوا> >